شکوه زندگی

کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

شکوه زندگی

کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

شکوه زندگی

زندگی شیرین تر از آنست که فکرش را بکنی، فقط باید آنکه می بایست باشد، با تمام وجود باشد نه سایه و هاله ای از بودن
بخاطرت از خیلی چیزها گذشتم اما بخاطرم یک ذره گذشت نکردی
کاش می توانستی عظمت عشق مرا درک کنی
اما چه سود از گفتنهایی که حاصلش سکوت است
کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

پیام های کوتاه
پیوندها
  • ۰
  • ۰

ماجرا از اونجایی شروع شد که به دفتر دیگری منتقل شدم و همکار مستقیمم آقایی بود که مجرد بود و بسیار با ایمان، کار کردن باهاش برام راحت بود اونقدر راحت که در میان کار وقتی حرفی پیش میومد که خنده دار بود عجیب میخندید و خودم هم زمان خوبی رو همراه با دلخوشی و لبخند سپری میکردم تا اینکه خوب کار کردنمون خوب بودنمون با هم، مورد توجه یه خانم مطلقه قرار گرفت خانمی که بعدها فهمیدم عجیب به این آقا علاقمند شده و به این فکر نکرد که من متاهل هستم میفهمی، اما نفهمید نخواست بفهمه و نمیدونست که من میتونستم بهترین مرد دنیا، عشق عزیزمو کنار خودم داشته باشم اما بخاطر زندگیش بخاطر اینکه با من دنیای روشنی نمی‌داشت دیگه کنارم ندارمش، حالا بیام این حسو به مردی داشته باشم که فقط همکار من هستش وقتی هنوز عشق او در قلبم می‌تپد و فرزندی دارم که باید سامانش بدهم همراه با شناسنامه ای که می‌گوید آقا بالاسر دارد، افسوس زن نفهمید و مدام تهمت زد مدام حرفهای مفت زد تا اینکه پریشب تماس گرفت تهدیدم کرد که تو نمیتونی باهاش دوست باشی اون فقط یه همکاره و ما هستیم که دوستان هم هستیم اون یه مرد هست که دختری رو دوست داره و اون دختر رو معرفی کرد

اوضاع پیچیده شد رفتم سرکار و هی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بلاخره تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم، رفتم به اتاقش، سعی کردم بغض نکنم، سعی کردم با آرامش باهاش حرف بزنم، تا گفتم خانم فلانی بهم زنگ زده، چشماشو درشت کرد و تیز نگاهم کرد گفت برای چی به شما زنگ زده، خجالت نمیکشه شما یه خانم بسیار محترم رو اینطور ناراحت می‌کنه و تهمت میزنه، بهش گفتم اتفاقات عجیبی داره میفته، فقط من نیستم که در تیررس قرار گرفتم دختر خانمی هم هست که ازش نام برده، بلند شد دستاشو لای موهاش فروبرد و گفت اون دختر معصومو پاکو چرا قاطی ماجرا کرده، بهش گفتم از قرار معلوم بدنام کردن شما به هر قیمتی در دستور کارشه و لبخند تلخی زدیم، قرار شد این موضوع بین خودمون بمونه تا ببینیم چیکار میتونیم بکنیم تا حلش کنیم و بهش یاداوری کردم اون زن سرپرست خانوار هستش و یه پسر ده ساله داره باید مراقب باشیم طوری رفتار نکنیم حق الناس بیاد گردنمون و او هم حرفمو تصدیق کرد و رفتیم

با خستگی روحی عجیبی دیروز غروب رسیدم منزل، درد عجیبی تو کمر و کلیه هام پیچیده بود مدام سرفه میکردم که یکدفعه متوجه شدم حالم خیلی بده و به شدت دارم خونریزی میکنم استرس و ناراحتی حالمو دگرگون کرده بود

شب به سختی خوابیدم و صبح نتونستم از جام بلند بشم به ناچار بهش پیامک دادم که کارهارو پوشش بده من نمیتونم بیام اداره

خیلی نگران شد زنگ زد جوابشو ندادم و پیامک داد اوضاع ردیفه اصلا نگران نباشید خوب استراحت کنید خیلی متاسفم بخاطر من اینقدر اذیت شدین

بهش جواب دادم تقصیر شما که نیست پیش میاد، صبور باشین و سعی کنید نسبت بهش بی تفاوت باشین 

خلاصه زنگ زدم به دکترم وقت بگیرم که متاسفانه نبود و فردا بهم وقت دادن، امیدوارم فردا بتونم ببینمش و یه جواب درست ازش بگیرم خیلی برام مهمه که بتونم خونه بمونم و کارم به بیمارستان نکشه، امسال آقا پسر کنکور داره باید آرامش براش فراهم باشه، کاش بشه


خوشحال شدم از دیدن حضورت اما کاش میدونستم بخاطر من هست که هستی

نه اینکه کار مهمی داری

ازت ممنونم حتی اگر بخاطر من نیست که هستی ولی هستی

💕

  • ۹۷/۰۹/۱۳
  • شکوفه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی