شکوه زندگی

کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

شکوه زندگی

کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

شکوه زندگی

زندگی شیرین تر از آنست که فکرش را بکنی، فقط باید آنکه می بایست باشد، با تمام وجود باشد نه سایه و هاله ای از بودن
بخاطرت از خیلی چیزها گذشتم اما بخاطرم یک ذره گذشت نکردی
کاش می توانستی عظمت عشق مرا درک کنی
اما چه سود از گفتنهایی که حاصلش سکوت است
کنارم لحظه ای بنشین چه حاصل/ که فردا بر سر خاکم نشینی

پیام های کوتاه
بایگانی
پیوندها
  • ۰
  • ۰

روی ماه تو

دور از تو هستم، ولی کم است این فاصله
دنیای من شدی، ولی نخوابید این غائله
ابری شده چشم و پشتم دنیایی از غم است
من راضی ام به نگاه و ثمن این معامله
چشم غزل جوشید و از تو سروده ام
تنها تویی عامل حل این معادله
ضرب شکوفه در بهار، عین مبهم است
با روی ماه تو بی نظیره این محاسبه 

عشق از ازل در رقص آمده به خون دل 

وصلت محال است و پایان این مجادله

 

عکس زیباییست 

لبخند بعد از ماهها مشقت

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

یاد تمام خاطرات این یازده سال گذشته از ذهنم عبور میکند وقتی نم باران و بوی خاک در روحم می پیچد و بی اختیار تکرار می شود لحظات عاشقی و من در خودم مچاله می شوم، از بس دلم برایت تنگ شده...

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

چی؟! چی شد؟!

میگه یه روز میام با هم میریم سفر دور دنیا، مطمئن باش :))

 

تو مدام از من فاصله میگیری، اصلا تاحالا ندیدمت، علاقتو به من هم که مدام کتمان میکنی، بعد میخوای با من بری سفر دور دنیا، دقیقا چطوری؟!! 

دیگه دارم کم کم به خوابهام شک میکنم :))

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

رویاهای صادقانه همواره مرا در دوگانگی رنج و مسرت غوطه ور کرده است، دیشب باز هم تو را در خواب دیدم یا بهتر است بگویم تو را ندیدم صدایت را دیدم، یک لحظه در گوش جانم صدایت طنین انداز شد گفتی من همیشه یادتم شب سه شنبه هم بسیار یادت بودم تو نیمی از وجود منی می ترسم بیش از این به تو گرفتار شوم ...

تا آمدم جواب بدهم برگشتم دیدم نیستی اما آنچه گفتی در گوشم همچنان تکرار میشد لحظه شیرینی بود اما یک غمی در اعماق قلبم سنگینی کرد، این فاصله آخر مرا خواهد برد، به سرزمین های دوره دور...

 

+دوستی پرسیدن چرا شب سه شنبه؟! 

والا نمیدونم دیدمش ازش میپرسم، شاید رویدادی در زندگی اش بوده است مرا یاد کرده :))

من تابحال او را در دنیای واقعی ملاقات نکرده ام 

این مدل پرسش ها باعث می شود خود سانسوری کنم در صورتیکه اینجا کلبه امن من برای نوشتن از اوست که قسمت بزرگی از قلبم است❤️

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

تقریبا میتونم بگم به همه استانهای کشور برای امر آموزش و فرهنگسازی و اجرای طرح های اجتماعی مشارکت محور سفر کرده ام، اما اردبیل برایم چیز دیگری بود، خیلی حس خوبی داشتم خیلی خوش گذشت، چقدر همکاران اردبیل با احساس بودند، دختران زیبا با چشمانی مشکی و سفید رو که از دیدن لبخند مهربانشان سیر نمیشدی سعی میکردند لهجه شیرین آذری را در پشت صدای مهربانشان پنهان کنند، موقع خدا حافظی متوجه نگاه ابری آنها شدم بی مقدمه در آغوش گرفتمشان و بوسیدمشون، به ریحانه گفتم من دوستی دارم که هرگز ندیدمش ولی شبیه توست و محکم بغلم کرد گفت چقدر حس میکنم سالهاست شما را میشناسم و با اشک از هم جدا شدیم، لحظه حرکت بهش گفتم ریحانه جان من قلبمو اردبیل جا گذاشتم، اومدی تهران حتما به من سر بزن با هم دوباره چای بنوشیم و من در عمق چشمان سیاهت غرق شوم، یک ماچی برایم فرستاد که همه زدیم زیر خنده :))

در تمام مسیر بازگشت، از تو خداحافظی میکردم، انگاری تو را اردبیل جا گذاشته ام 

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

گل نجیبم

هر نفس در کنارت هستم تو عشق و جان منی
چه خیالم چه بی خیالم تو در زبان منی
بی مهابا دل به تو بستم برای من شده ای
گل نجیبم صدای قلبم تو ببین که تمام من شده ای
ای داد از مه رویت شب مویت چه بی قرارم
ای داد از غم عشقت آن دو چشمت به تو گرفتارم...

 

ماموریت در شهر عشق 

اردبیل 

🤗❤️ 

فردا صبح راه میفتم، فکر کنم عصری برسم اردبیل، تا پنجشنبه من این شهر را در هر نفس زندگی میکنم و تو را می جویم 

اونقدر دلم برات تنگ شده که وقتی شادمانه هم یادت می کنم بارانم

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

یادمه اونموقع ها که مدرسه می رفتیم میگفتن تابستان خود را چگونه گذراندی، یادش بخیر، من همیشه یک انشای بلند بالا می نوشتم از کارهایی که انجام دادم و همینطور آرزوهایی که دلم میخواست محقق شود، امروز از آن لحظات سالها می گذرد و من هنوز به آرزوهای محالم می اندیشم، آرزوهایی که دیگر رنگ کودکانه ندارد دیگر از جنس دنیا نیست، آرزوهایی که همه در خودم می پیچد و حبس است، که البته رسیدن به آنها ملزومات دنیوی می خواهد، مثلا دلم می خواهد آرامش روحی که قبلا چندبار کوتاه تجربه اش کردم بازگردد، که خوب این وقتی میسر است که مشکلات پیرامونم مرتفع شود، البته این هم درست است که ذکر خداوند متعال و تسبیح حق تعالی قلب را آرام میکند من این را درونم حفظ کرده ام اما وقتی مشکلات پیرامونم را میبینم و توان خودم را که دیگر مثل قبل نیست، کلافه میشوم، حقیقتی غیر قابل انکار است که پیر شده ام اندکی دیگر پنجاه سالم می شود، وقتی بهش فکر میکنم که نیم قرن زندگی کرده ام اما هنوز درونم کودکی چهار دست و پا راه می رود برایم عجیب است، انگار جسم رشد می کند و زوال می یابد اما روح من هنوز همان حس و حال گذشته را دارد گاه کودکی لجباز، گاه عاشقی سرکش و گاه ... 

بگذریم اینروزها حال و هوای پاییز باز هم مرا بیش از پیش یاد تو انداخته و توان مهار احساساتم را از من گرفته، نگهداشتن این سیل که مرا با خود به ناکجاآباد میبرد از قبل برایم سخت تر شده و اشک هایم به طغیانش می افزاید، هر روز تلاش میکنم مثل چندسال اخیر به نبودنت عادت داشته باشم اما نمیشود، تو را هر چقدر در نیا کمتر دارم در رویاهایم مثال آفتابی که برقش چشمانت را خیره می کند هر ثانیه قوی دارم، با تو قدم میزنم، با تو سفر می کنم، با تو شعر می خوانم، با تو بحث می کنم، من با تو در رویاهایم هنوز زندگی می کنم.

میخواستم از شهریور بگویم که چقدر پر تنش گذشت اما همه اش شدی تو... آخر پاییز است من مقصر نیستم 

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

اینروزها  با اینکه بسیار ناخوش احوالم و درد قلبم و سرفه ها امانم را بریده است اما از ذوقم روی ابرها بودم، هم خوشحال بودم و هم حس میکردم شانه هایم سنگین تر شده است، نمیدانم چه حکایتیست که عمه شدن برای من، همیشه توام با حس مسئولیت برای فرد جدید خانواده بوده است، شاید برای همه همینطور است، شاید این حس از کربلا و عمه سادات خانم زینب کبری (س) شروع شده است ❤️🖤

نورا جان دختر قشنگم تولدت برای هممون مبارک باشد و انشااله زیر سایه حضرت حق و ائمه اطهار علیهم السلام فرزند صالح پدر و مادرت باشی عزیز عمه😘😘

دلم میخواهد خانم شدنت را ببینم، عجب دختری باشی شما که مادرت اینقدر خانم و صبور و پدرت اینقدر رئوف و مهربان است، داداش امین عزیزم فرزند کوچک خانواده، هنوز هم فکر اینکه تو پدر شدی اعماق قلبم را از خوشحالی می لرزاند❤️🌹

 

انشااله به نظر خانم فاطمه زهرا (س) دامن همه خانم ها که دلشان نی نی می خواهد سبز باشد، هیچ حسی بالاتر از احساس مادر و یا پدر بودن، نیست. 

 

نورا    

۱۴۰۲/۰۵/۳۰

ساعت ۸:۰۶ صبح 

ببین چقدر خاطرت برای عمه عزیز است که با این حالش، تک تک ثانیه ها را در بیمارستان منتظر آمدنت بودم، پنجشنبه غروب هم که از تو جدا شدم همان لحظه دلم برایت تنگ شد عزیزدلم، دختر آرام و دلنشینم 

اولین نگاهت را در عمق چشمانم به یادگار نگاهداشته ام

❤️❤️

 

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

یک هفته است روزهایم به هم پیچیده است شبهایم با رویاهای عجیبی در هم آمیخته است، گاه میبینم از عالم معنا صد تسبیح برایم فرستاده اند که هر کدامش دوبرابر مهره دارد و می گویند از طرف خانم فاطمه زهراست خودت بین همه تقسیم کن، مینشینم تا صبح هر تسبیح را دو نخ تسبیح میکنم دانه به دانه نخ میکنم و بین اطرافیان تقسیم میکنم، گاه میبینم دوپا درون قبری ایستاده ام و ذکر میگویم و میگویند خودت بهترین بندگانی برای دفن خودت و میتی را به دستم میسپارند فکر میکنم خودم هستم اما در خاک که صورت میت را باز میکنم میبینم زنی زیباروست و من نیستم او بسیار ظاهر آرام و زیبا و دلنشینی دارد تا به حال دوبار او را به خاک سپرده ام و هر بار دستانم را به حالت دعا بالا برده و به خدا گفته ام او حیف است برای به خاک سپردن ببین چقدر زیبا و جوان است عمر دوباره ای به او بخش و به من نیز عافیت عطا کن، هر بار بعد از دعایم آسمان غرش میکند سیاه و نورانی توامان می شود و ندا می آید: مَا عرفناک حق معرفتک و ما عبدناک حق عبادتک؛ ما تو را چنان که حق معرفتت مى‌باشد نشناختیم و ما تو را آن گونه که حق عبادت تو است پرستش نکردیم و ناگهان از خواب میپرم عرق سردی بر صورتم نشسته و مدام آن عبارت را با خود تکرار میکنم نمیدانم چه حکایتیست و قرار است چه شود شاید بی ربط با شرایط جسمی ام نباشد شاید دیگر وقتش است... 

  • شکوفه
  • ۰
  • ۰

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از بادهٔ جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنهٔ دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام

می‌توان یافتن از بی سر و سامانی من

که سراسیمهٔ گیسوی سمن‌سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت‌زدهٔ صورت زیبای توام 

❤️🌹

غزل دل انگیزی از فروغی بسطامی

  • شکوفه