خیلی وقتا زندگی ما به یک تار مو بند میشه من اینو به عینه در چندین مورد از زندگی خودم دیدم و این دومین بار بود که در مورد یه گنجشک میدیدم :))
آره یه گنجشک فسقلی که نمیدونم براش چه اتفاقی افتاده بود که بال و پاش لنگ میزد از روی دیوار نصفه نیمه پرید و روی مقنعه پفی من فرود اومد و برای یک لحظه چشم تو چشم شدیم، هم ترسیدم هم خندیدم و بهش گفتم تو هم منو گیر آوردی ها ...
خلاصه اینکه تو دستام گرفتمش و با عجله خودمو رسوندم خونه، از حیوونا نمیترسم ولی تند تند زدن قلب گنجشک منو مضطرب میکنه انگار میترسم تو دستام جون بده، رسیدم خونه و پاشو با یکی از تارهای موهام که دیگه حدود یک و نیم متر میرسه با یک تیکه شاخه درخت و یه دستمال کاغذی هم دورش کاملا باند پیچی کردم فعلا ایشون مهمون سرزده خونه ماست و فکر کنم امسال من تورو سر سفره هفت سین آرزو کردم اما به جات این گنجشک کوچولو موچولو میاد سر سفره هفت سینم و من بازم دعا میکنم یه روز تورو داشته باشم حتی شده یه کوچولو
همین
:))
اینم زندگی گنجشک خان که به تار موی من بند شده
- ۰۰/۱۲/۲۶