بعد از اون حادثه تلخ انگار رو هوام متوجه نیستم اطرافم چی میگذره، انگار با اینکارش به من ضربه زده نه فقط به خودش، گر چه جان به در برد، اما انگار مرا با خودش زنده در گورد کرده است، نه لبم میخندد نه با کسی حرف میزنم، درونم طغیانی عظیم گردبادش هر آن داشته هایم را به در و دیوار ذهنم می کوبد، من با لبان بسته در خودم فریاد میزنم
شادی و خنده و حرف زدن همکارانم مرا ازار می دهد احساس میکنم به یکباره تهی شدم از هر چه داشته و نداشته بود، بی هوا خیره به نقطه ای اشک میریزم، به جرات می توانم بگویم او با اینکارش مرا صدبار کشت
چندین بار رفتم بلاگ خاک خورده ات را بالا و پایین کردم، آمدم چند خط درددل کنم اما یادم افتاد تو دوست نداری بخوانی ام ببینی ام بدانی ام، یادم امد سو تفاهمم
- ۰۱/۰۳/۱۷
حس و حالت شبیه منه...
با اینکه اون مقصره... با اینکه اون خیانت کرده... با اینکه اون رفته...
چرا من هنوز منتظرم؟ میدونم نمیاد... اونم با این حرفا و کارایی که کرده...
این دل عوضی من چرا انقد دلتنگه...