به دست باد صبا بوی زلف خود بفرست
مگر به حال خود آید دل پریشان حال
ابن حسام خوسفی
به دست باد صبا بوی زلف خود بفرست
مگر به حال خود آید دل پریشان حال
ابن حسام خوسفی
چندیست گرفتار مکر زنان شده ام بلکم مردانی که بدتر از زنان دسیسه چینی میکنند و مدام حرف روی حرف می گذارند، تا امروز فکر میکردم این خصلت در مردان کمتر است، اما اینروزها چیزهای عجیبی به من ثابت می شود
عجیب تر آنکه تازه فهمیده ام چه حرفهایی پشت سرم گفته اند و چه نسبتهای احمقانه ای به من بسته اند
حدود دوسال پیش از دفتری که تخصصش را داشتم بخاطر مدیر ابلهی که بر کار گماردند انتقالی گرفتم و امروز میبینم دلیل آن اذیت و آزارها از نظر آنها این بوده که من مهره مار دارم و مخ معاون مجموعه را زده بودم، هیهات از دست این مردمان نامرد،
جالب است که در این دفتر فعلی با مردان بسیاری کار میکنم که به من بیش از نزدیکانشان اعتماد دارند و مانند یک مرد دوشادوش آنها برای کشورمان میجنگیم
حالا میگویند یک عده لاابالی این حرفها را در آورده شما ببخش و برگرد ما به تخصص شما نیاز داریم و جالب مدیرم جوابشان را داد، گفت مگه ایشان بازیچه دست شما هستند که روزی به تهمت برانید و روزی دیگر داییه نیاز کشور دست بگیرید، این نیاز شما چقدر است بفرمایید ببینیم ارزش دارد یک خانم باز هم آبرویش را بگیرد کف دستش پا میان شما جماعت مضحک بگذارد؟!
وای نمیدانی من چقدر رنگم سرخ شده بود بعد از حرفها و غرش های سهمگین مدیر،
فرستاده دفتر قبلی با شرمساری راهی شد و فقط گفت این خانم از هر زنی که تاکنون دیده ام محکم تر و دلش قرص تر است
و من در دلم زمزمه میکردم چقدر نادان هستید وقتی یکی را مثل او دارم که چنان خورشید در دلم همواره در طلوع است، چطور توانستید این تهمتهای ناروا را به من بزنید
حراست اظهارم کرد نبش قبر کند، مدیران و رووسا عوض شده اند و مرسوم است هم جناحی ها از جناح مخالف انتقام سخت بگیرند و آبروی هم بریزند، حتی یک کلمه حرفی نزدم، فقط گفتم من واگذار کردم به خدا که خوب حاکمیست برای حکم کردن، شما هم اگر دنبال مقصرین هستید به خودتان زحمت بدهید طبق وظیفه خود تلاش کنید شاید یافتید والسلام
چنان آرام راهرو و پله های ساختمان قبلی را ترک کردم گویی اصلا تابحال آنجا نبوده ام، برگشتم دفتر فعلی و از تمام بچه ها تشکر کردم که حمایتم کردند، آقایون و خانمها همشون با لبخند به من دستمریزاد گفتند، مدیر گفت میدانستم دختر عاقلی هستی به همین خاطر نیازی ندیدم قبل رفتن به حراست توصیه ای به شما داشته باشم،
مومن باید سیاس باشد
مکروا و مکر اللّه و اللّه خیر الماکرین
❤️🌹
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
عشق درون ماست و از ماست، دیگر من نیست، اوست که همچنان هست، مانند فصادی که برای مداوای مجنون میخواست رگ مجنون بزند برای مداوای سرگشتگی اش از او خون بگیرد، که ناگهان دستش را گرفت و گفت مراقب باش رگ لیلی نزنی او در من است، از من است، با من است...
این است حقیقت عشقی که مدام در قلب و روح و روان می جوشد
عشقهایمان پایدار و سرمست از یاد خدا، یاد علی و خاندان پیمبر ص
عید هممون خیلی مبارک
مدتهاست دیگه از خوابهایم و رازهایم با خالق هستی نمینویسم، اما اینبار خیلی دلم میخواهد واقعه ی امروز را تعریف کنم، نمی دانم چرا...
دیشب خواب دیدم مادرم به من سپرد نذری عدس پلوی عاشورا را بلند شوم بپزم و خودش رفت پی کار دیگری، تعجب کردم همینطور با خودم میگفتم امروز که عاشورا نیست، امروز عید غدیر است، بلند شدم شروع کردم به پختن غذا، وقتی غذا آماده شد ظرف غذای نذری کشیدم، همه خوردند غذا کم آمد گفتم وای پس چرا اینقدر کم پختم برای توزیع بین مردم که نماند، دیدم پسرکی با لباس های پاره و نامرتب از کنار دیس غذا ذره ذره لقمه برمیدارد و در دهانش میگذارد میگوید همین کم هم قبول است، یک آن به خودم آمدم دیدم به جای عدس پلو، شوید باقالی پلو با مرغ پخته ام، سریع رفتم سر قابلمه ای که مادرم کنار گذاشته بود دیدم عدس نیم پز شده آنجا مانده، خواهرم نرگس آمد گفت اشکال ندارد این را هم بپزیم، ناگهان در خواب بخاطرم آمد که برای سلامتی نرگس نذر کردم یکی از اعیاد احسان میکنم، از خواب پریدم هنوز گیج بودم، دست و صورتم را امدم بشویم یادم امد تنها بسته مرغی که داشتم را از فریزر گذاشته ام بیرون یخش باز شود و میخواستم خورشت مرغ بپزم، آنوقت بود که ناهار امروز را شوید باقالی پلو با مرغ پختم و هی نگاهش کردم گفتم من این را به نیت مهمان علی ع بودن میپزم و سلامتی هممون ولی کم است نهایت یک نفر را بتوانیم غذا بدهیم، تازه اگر خودم کم بخورم، وقتی غذا حاضر شد، برای خودمان ریختم خوردیم برای مهمانمان هم کشیدم گذاشتم کمی بخارش برود بعدا بکشم در ظرف یکبار مصرف، یک تکه مرغ بزرگ تر را برای مهمانمان گذاشتم و برای خودم کمی از استخوانهایش ماند، تا غذا خوردیم گفتم من این یک عدد غذای نذری را ببرم ببینم قسمت کیست که در خواب من بوده است، لباس پوشیدم ظرف غذا را برداشتم و ناخودآگاه دستم رفت به سمت قاشق و چنگال، با خودم گفتم چرا من اینقدر گیج میزنم، نذری را که با قاشق نمی دهند همسایه ها خودشان ظرف دارند ببینیم کدامشان عید را خانه مانده است قسمتش می شود، اما گفتم حتما لازم بوده است، قاشق و چنگالی در کیسه فریزر پیچاندم گذاشتم کنار ظرف غذای یکبار مصرف و راه افتادم، همسایه ها که قاشق و چنگال دارند پس قرار است این قسمت کسی در خیابان شود، در فکر بودم در کوچه را باز کردم مردی با صورتی آفتاب سوخته و تکیده از گرمای سه بعدازظهر از جلویم رد شد، کوچه را نگاه کردم آیا کسی بود که فکر کنم به این غذا نیاز دارد، ولی کسی نبود، با خودم گفتم حتما قسمت همین آقا است، رفتم جلو گفتم بفرمایید آقا، نگاهم نکرد با تعجب ظرف غذا را نگاه میکرد، گفتم غذاست، گرفت و گفت قبول باشد، گفتم مهمان حضرت علی ع هستید، سریع برگشتم سمت خانه، رفتم بالا و با آرامش مانتو را در اوردم رفتم دستهایم را شستم و یک آن گفتم حکمتش چه بود، آیا آن مرد مستحق بود؟! از سر کنجکاوی از بالکن آشپزخانه کوچه را نگاه کردم دیدم مرد رفته کنار دستگاه خودپرداز تا کار بانکی انجام بدهد و موقع رفتن از آنجا مشمای غذا را برداشت و ناگهان پسری با لباس های از کار نامرتب با چرخ دستی اش از کوچه کناری داخل خیابان پیچید، همینطور مبهوت آن صحنه را نگاه میکردم ببینم چه میشود، پسرک زباله گرد بود در برق آفتاب چرخ دستی زباله های جمع کرده را به زور هول میداد، مرد صدایش کرد و غذا را به او داد، من همانطور متحیر مانده بودم که آن پسر که در خواب دیدم همین بود، پسر سرش را بالا آورد غذا را گرفت دید قاشق هم داخلش هست لبخند زد و از مرد خداحافظی کرد، مرد موقع رفتن چیزی به او گفت، احتمالا او هم گفته است؛ مهمان حضرت علی ع هستی :))
چندین ماه است سختی میکشد، بارها به او گفتم مشکل را باید ریشه ای حل کرد، از عمل جراحی نترس بابای خوشگلم، البته بهش حق میدم، وقتی تمام عمرت را دکتر نرفته باشی و به پزشکان اعتمادت هم جلب نشده باشه یکباره خوابیدن در اتاق عمل واقعا سخت است، اما خوب چاره ای نبوده و بلاخره برای رفع مشکل کلیوی راهی بیمارستان شد، بعد از موفقیت آمیز بودن عمل، نفس راحتی کشیدم، فکر کنم حدودا پنج سال پیرتر شدم تا این داستان تمام شد،
چقدر توجیه کردن افراد سالمند برای انجام کارهای پزشکی سخت است
آنقدر که بی اعتمادی نسبت به کادر پزشکی و پول پرستی جراحان نسبتا محترم برای اکثریت جامعه به اثبات رسیده است.
بعید است جراحی پایش به اینجا برسد، اما عزیز من، خانواده ما را از خودت بدان، اگه لازم نبود قیمه قرمش نکن، باتشکر
حتی به خودش زحمت نداد کامنت عذرخواهی منو بخونه، من چرا ابراز شرمندگی کردم
بازم این حس رو همراه خودم کردم؛ از حرف زدن باهاش پشیمونم
الان حدود بیست روزه یکجوری دلم براش تنگ شده که انگار خدامو گم کردم، مخصوصا امروز صبح تو سرویس برنامه رادیو جوان یک موسیقی آذری پخش کرد، منو یه بغضی گرفت که انگار تمام ابرای آسمون تو دلم بارون و رعد و برق زدن، همینطور تا خود سازمان اشک از گوشه چشمام برای خودش آروم آروم میرفت تو ماسکم، رسیدم اداره با مدیر رفتم همایش و بعدم سخنرانی و بعدم برگشتم اداره بازم همینطور بودم، معاون رییس جمهور تو راه دیدم میگه حال و احوال، گفتم الهی شکر دکتر میگذرد، میگه شما از سرمایه های سازمان هستید، من تو دلم میگفتم سرمایه ای که برای حال دل خودش ندونه باید چکار کنه چطور میتونه برای ممکلتش سرمایه مفیدی باشه، ازش خداحافظی کردم رسیدم خونه، از فرط خستگی کیفمو انداختم تو خونه، گوشیم دستم بود داشتم واتس اپ با همکارم حرف میزدم یهو قطع شد، اومدم باهاش تماس بگیرم نمیدونم چطوری داخل واتس اپ شما شدم و تماس گرفتم دیدم فامیلیتو سریع قطع کردم، خلاصه که آخ از دست حوادث عجیب...
دلت یادش میکنه، قلبت تیر میکشه، روزت پر از یادشه و ناخودآگاهتم میره سمتش تماس میگیره باهاش، آخ از دست این حوادث عجیب و غریب...
پشت بام نشسته بودم سعی میکردم به خودم ارامش بدم و خودمو اروم کنم، اومده بغلم کرده بوسم میکنه چادرمو بو میکنه میگه بوی نی نی میده، ناخوداگاه خندم گرفت از حرفش، خیره تو چشمام نگاه کرد و گفت آخ جون خندید :)
ازت ممنونم پسر مهربونم، چقدر خوبه اگه هیچکی رو ندارم با من مهربون باشه، تو رو دارم مهربونم
بعد این دو سه هفته کاملا سگی، اولین لبخند مامانشو به لبش نشوند، به این میگن مرد زندگی، خوشبحال همسرت که همچین پسری تربیت کردم براش :))
خدایا مچکرم
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردیست در این سینه که همزاد جهان است
از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند
یارب چقدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است